مجموعه روایت داستانی تنهاییم، بخش دوم
اگر روایت من رو خونده باشی { بخش اول } می دونی که صنوبری نزول خور بهم رحم نکرد و با مامور اومد و با حکم جلبی که داشت، من رو انداخت زندان. و الان من از زندان دارم با شما صحبت می کنم!
بخش دوم:

درست ۳ هفته و ۳ روز و نیمه که من اینجام. پشت میلههای زندان! البته مثل اون تصویری که خیلیهامون تو ذهن ازش ساختیم نیست. نه از اون میلههای قطور و سیاه خبریه و نه از اون لباسهای راه راه سفید و آبی با کلاههای کاسهای! زندانه. یک سلول بزرگ که چندتا اتاق دو طرفش ساختند. داخل هر اتاق هم تعدادی تخت وجود داره که چند نفر بدبخت و بیچاره مثل من توش هنوز زندهان و نفس میکشن! بهش میگن بند. بند مالیها. بند بدهکارها. بند کلاهبرداران. بند جوانان و میانسالان بدهکار مهریه! این جماعت آخر از هممون بدبختترن. با هزار بدبختی و سختی و با هزار امید خونه و زندگی تشکیل دادند و زن گرفتن تا طعم استقلال و خوشبختی رو بچشن، اما دارن کنار یک مشت بدهکار چک برگشت خورده و یک سری کلاهبردار آب خنک می خورن! الان باید همسر جان یک کاسه آبی میداد دستشون و میرفتن تو آغوششون و عشق و صفا! اما همون همسر جان با اجرا گذاشتن خداد تا سکه ۱۰۰ میلیونی گذاشت تو کاسشون و باید شبها تنهای تنها سر بگذارن بر بالشتهای زبر و سفت اندرزگاه!. جای استشمام عطر تن همسر جان بوی عرق متعفن چندتا مرد پشمالو و نیمه شبها بوی باد معده از پسِ خوراک لوبیاها و تخم مرغ آبپزهای زندان رو تحمل کنند. بیچاره وحید اسدی که فردای عروسیش با حکم جلب مهریه اومده تو حبس! یعنی همسر جان حتی اجازه نداده بنده خدا یک روز احساس خوشبختی کنه. زندان عجب جائیه!
درست ۳ هفته و ۳ روز و نیمه که من اینجام. ۲ بار تا حالا دادگاه رفتم و تلاشهای وکیل تسخیری و التماس به صنوبری نزولخور جواب نداده. حتی حاضر نشده ۱ روز وقت بده. گفته کل پول یعنی اصلش به اضافه بهره رو بده خلاصش میکنم. مجید نوروزی بهم گفته بود که بهش التماس نکن، فایده نداره. حتی عمو رحمان هم که بدهیش از من خیلی کمتره هم بعد از ۱ سال نتونسته از زندان خلاص بشه. ما ۳ تا از محصولات صنوبری در این بند هستیم. هر سه زخم خورده نزول از یک نفر. هر ۳ بدبخت و بیچاره. هر ۳ در استیصال و غرق در ناتوانی، با آیندهای نامشخص. اگرچه از نظر سنی و سطح اجتماعی با هم فرق داریم اما با هم همدردیم.
مجید نوری از اون بی همه چیز پول قرض گرفته بود و کارگاه نجاری زده بود. نهتنها کارش نگرفته بود و نتونسته بود پول رو پس بده، بلکه صنوبری تمام وسایل و ابزار مغازش رو برداشته بود و به مرز پوچی رسونده بودش. دست آخر هم که سفتههاش رو گذاشته اجرا و الان ۲ سال و نیمه که حبس میکشه.
داستان عمو رحمان هم در نوع خودش عجیبه! بنده خدا برای تکمیل جهیزیه دخترش وام میگیره. ولی کم میاره. مجبور میشه بره از صنوبری نزول کنه. دامادش بهش میگه من بانه آشنا دارم و بدین من میرم براتون همه رو میخرم و میارم. اینها هم اعتماد میکنن و پول رو دو دستی تقدیم میکنن به شاهداماد. بانه رفتن همانا و غیب شدن همان. ۶ ماه دنبالش می گردن و می فهمن طرف کلاهبردار بوده و شاکی زیادی در این زمینه داره. آخرم میفهمن که طرف زمینی رفته کردستان عراق و از اونطرف … . این همه بلا و مصیبت کم نبوده، بنده خدا عروس خانم مشکلات روحی پیدا می کنه و یک شب با خوردن چند تا قرص خودکشی میکنه و به گفته عمو رحمان، از اینکه این همه بلا به سرم اومده شرم داشته و نمیتونست تو چشمام نگاه کنه. خودش رو مقصر میدونست. دست آخرم خودش و خلاص کرد. وقتی اینها رو برام تعریف می کرد به پهنای صورت اشک می ریخت. عکس دخترش رو نشونم داد. معصومه خیلی ظریف و زیبا بود و خیلی هم معصوم. این پیرمرد چقدر زخم خورده بود. اما خنجر صنوبری به قلبش خورده بود. چون درست روز سوم مراسم دخترش، وسط مراسم با حکم جلب اومده بود سراغش. چه دنیای بی رحمیه. چه چیزهایی که نمی بینی و نمی شنوی. زندان عجب جاییه!
درست ۳ هفته و ۳ روز و نیمه که من اینجام. و درست ۳ هفته و ۳ روز و نیمه که یلدا رو ندیدم. چشمم به در خشک شد تا شاید بیاد ملاقاتم، اما نیامد. اینجا ۲ روز در هفته می تونن از بیرون بهت زنگ بزنن. تو تمام این روزها که فرصت تماس هست، تعداد زنگ ها رو شمردم، گوشم رو تیز کردم که شاید اسمم رو صدا بزنن و بگن اون طرف خط با تو کار دارن. گوشی رو بگیرم و یلدا اونطرف خط بهم سلام کنه. اما هرگز این اتفاق نیفتاد. نمی دونم. شاید زنگ زده باشه. چقدر اینهایی که تلفنشون طولانی میشه رو توی دلم فحش دادم. شاید یلدا زنگ زده. حتماً زنگ زده و پشت خط مونده. آدمای حراف!! تلفن عمومیه ها! یکم مراعات ما رو هم بکنید.
اینا رو میگم که دل خودم رو آروم کنم. جدی نگیرید. محاله این یلدا به من زنگ بزنه. یلدایی که می شناختم حتماً زنگ میزد. حتماً هفته ای ۳ بار می اومد ملاقاتم. اما این یلدا رو نمیشناسم.
این یلدا رو نمی شناسم. وقتی به هزار التماس و باج دادن به سرباز و سرنگهبان خواهش کردم بگذارن بعد از ۴ روز به خونه زنگ بزنم و همسرم رو از نگرانی در بیارم، و وقتی اجازه داده شد و شماره رو گرفتم با هر بوقی که میخورد ضربان قلبم تندتر میزد. دل تو دلم نبود تا صداش رو بشنوم. اما گوشی رو که برداشت و تا صدای من رو شنید و بهش گفتم من زندان اوینم. تو خوبی؟ چیکار می کنی؟ خیلی سرد برخورد کرد و خیلی بی تفاوت چند کلمه حرف زد و فقط پرسید خوبی؟ دلم میخواست بگم نه! کجا خوبم؟ مگه می شه خوب بود؟ مگه میشه بی تو خوب بود؟ مگه میشه از تو دور بود و زندگی کرد. دارم می میرم یلدا! من اینجا بی تو دووم نمیارم!.. اما وقتی سرمای وجودش رو از صداش حس کردم، حرفهام رو خوردم و فقط گفتم خوبم. گفتم زنگ زدم بهت خبر بدم نگرانم نباشی. من خوبم. اینجام….. اینجام خوبـ… بد نیست و منتظرم تا برم دادگاه. دیگه نگفتم برای من کاری کردی؟ اصلاً رفتی با صنوبری حرف بزنی؟ تونستی پول جور کنی؟ تونستی طلبی که داشتم و زنده کنی؟ خونه چی شد؟ مشتری نیومده دیگه؟ تمایلی به حرف زدن نداشت. من هم که کلی برای این لجظه کوتاه شوق داشتم، زبونم بند اومد و تنها با گفتن جمله مواظب خودت باش، ازش خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم. بغض وجودم رو گرفته بود. هم خوشحال بودم و هم دلشکسته. خوشحال بودم از اینکه صدای یلدا رو شنیده بودم. خوشحال بودم که حالش خوب بود. آزاد بود و مثل من تو این زندان نبود. اون آزاد و رها باشه، من صد سال این تو باشم و در بند، برام مهم نبود. اما دلم شکست. اشکم از گوشه چشمم جاری شد و خودم رو به جای خلوتی رسوندم و اجازه دادم بغضم بترکه. سرخورده و نابودم. اصلا فکرش رو هم نمیکردم تا این حد سرد و بیتفاوت برخورد کنه. خانم محترم! سفر نرفتم ها! زندانم. من بدبخت بخاطر … تو این زندان کنار یک مشت آدم اسیرم. من که جز خدا کسی رو نداشتم. جز خدا و تو! یعنی یکم نگرانی، یکم رفتار خوب، یکم دلتنگی …. بی معرفت! حتی بهم نگفت مواظب خودت باش. یعنی انقدر براش سخته؟ یعنی تا این حد براش مهم نیستم؟ یعنی دیگه از من متنفره؟ اصلاً چطوری هنوز بی من تو اون خونه مونده؟ پسر! اون روز فقط ۴ روز بود که من زندان افتاده بودم. یعنی انقدر آسون فراموش میشیم؟ پس حق می گنکه زندان عجب جاییه!
درست ۳ هفته و ۳ روز که نه، دیگه ۴ شب شده که من اینجام. عمو رحمان داشت قرآن میخوند. هرشب بعد از نمازش برای آرامش روح معصومه قرآن میخونه. منی که زیاد با دین میونه خوبی نداشتم هرشب نماز و قرآن خوندنش رو تماشا می کنم. حس خوبی بهم می ده. با اینکه خیلی آروم و زیر لب قرآن می خونه، ولی ازش آرامش میگیرم. ی پسر جوون هم هست بینمون که بضی وقتا آخرای شب، می زنه زیر آواز. صدای خوبی داره. امشب دلم خیلی گرفته. کاش بزنه زیر آواز. کاش ی جوری سوزناک بخونه که دل ریش شده من رو به آتیش بکشه. امشب بدجوری دلم هوای مامان مهین رو کرده. کاش عکسش رو داشتم. بد بختی ما جلبی ها هم همینه انگار. امون نمی دن یکم فکر کنی با خودت. به محض اینکه می بیننت، انگار که یک قاتل خطرناک یا یک تروریست بین المللی رو به دام انداختن، دستبند و می زنن و کشون کشون می برنت! آخ که اگر امونم می دادن، دلم میخواست یکم فکر کنم، بعد یک چمدون بردارم و تمام وابستگی ها و خاطراتم رو بریزم توش و با خودم بیارم تو حبس! دارم فکر می کنم با خودم چیا می آوردم. کتابهام رو می آوردم. ست لباس ورزشیهام رو، اون صندل قهوهایه که خیلی نرم بود. پیراهنهای رنگیرنگی که یلدا خریده بود و همه رو برمیداشتم. قاب عکس بابام و که تو کربلا گرفته، انگشتر عقیقش و میآوردم. عکس خودم و مامان مهین کنار دریا، دستمال گلدوزی شدش و میآوردم. آلبوم عکسهای عروسیمون و ، اون عکس دونفره که روی یخچال زدیم، تمام نامه هایی رو که برام نوشته بود رو میآوردم، اون مجسمه خمیریه که دو تا خرس عاشق بودن که می گفت من و توییم، ادکلن ورساچه یلدا رو، یل حتی شالی که یلدا به گردنش می انداخت و که همیشه بوی ادکلنش رو می داد می آوردم. یلدا رو می آوردم. آره خود یلدا!
کاش اینطوری نمیشد. کاش ازت جدا نمی موندم. کاش ازم جدا نمیشدی؟ کاش اگر همه این بلاها هم که سرم اومده و دیگه راه برگشتی هم نیست حداقل انقدری بهم زمان میدادن که یک دل سیر نگاهت میکردم. خاک بر سر خرم کنن. چرا اونروز که اومدم، عین احمق ها چپیدم تو اتاق؟ چرا نیومدم روبروت بشینم و نگاهت کنم؟ چراا؟ دلم برات خیلی تنگ شده با اینکه تو …
خاموشی زدن و باید خفه خون مرگ بگیرم تا صبح، چشمام پر از اشک حسرته و هیچ امیدی هم به رهایی از این چاردیواری نیست. الان که درست ۳ هفته و ۴ روزه که اینجام، آه می کشم و میگم زندان عجب جاییه!
مهدی سوری
{ادامه باید داشته باشه}



نظرات (0)
در حال بارگذاری نظرات...