داستان آخرین آرزوی لیلی – قسمت ششم

داستان آخرین آرزوی لیلی نوشته ی تازه ایست از شبنم حاجی اسفندیاری در رابطه با فقر و آرزوهای کودکانی که رویاهایشان به حقیقت بدل نمی شود.

قسمت اول اینجاست

قسمت دوم اینجاست

قسمت سوم اینجاست

قسمت چهارم اینجاست

قسمت پنجم اینجاست

نوشته شبنم حاجی اسفندیاری

, داستان آخرین آرزوی لیلی – قسمت ششم, رسا نشر - خبر روز

قسمت ششم

ازمحل کار فاصله گرفتم که بتونم راحت تر با مامان شیما صحبت کنم. تا گفتم مامان قربونت برم دلم برات تنگ شده گفت ولش کن اینا رو اون دختر کوچولوئه چرا گریه می کرد؟ گفتم نمی دونم بخدا مامان. داستان و تعریف کردم براش که اینطوری بوده واینطوری شده . گفت حالا گناه داره پرنیان جان. دوباره ازش بپرس. عیب نداره دخترم. اصن این دختره. اسمش چی بود؟ گفتم لیلی. گفت همین لیلی اصن دختر منه . دیگه کاری به جشنواره است مسابقه است چیه؟ به اینا کار ندارم. همین اولیش این دختره باشه. ببین چی میخواد چی لازم داره . بگو من بدم سامان فردا صبح با اولین پرواز بفرسته براش. گفتم یا خدا! باشه عزیزم. خیالش که راحت شد تازه احوال من و پرسید و رفتیم تو فاز حرفهای خانوادگی. نیم ساعتی با هم حرف زدیم. با پریا حرف زدم و سر به سرش گذاشتم. با مامان قرار مدارامون و گذاشتم که برگشتیم تهران کارها رو سامون بدیم و بریم برای اینکه به بچه ها کمک کنیم. حتی گفت سری بعدی خودش هم میاد باهام زاهدان! عجیب پایه کاره مادر من. شما حرف و پیش بکش ، دیگه خودش همه چیز رو فراهم می کنه.

صحبتم با مامان شیما که تموم شد برگشتم پیش مسعود داشت با یک خانونم کوچولوی نازنین صحبت میکرد. از دختره پرسید آرزوت چیه؟ از خدا چی می خوای؟ دختره خندید گفت خجالت می کشم. گفتم آخی خاله جان خجالت نکش . هرچی میخوای بگو . گفت من واسه خودم نمیخوام که. گفتم شیطون واسه کی میخوای؟ گفت خاله واسه خواهرم . آخه خواهرم میخواد عروس  بشه. مامانم میگه اگر بتونم براش جاروبرقی بخرم بزارم تو جهیزیش خیلی خوب میشه. دیگه مادرشوهرش نمی زنه تو سرش. خندم گرفت. گفتم بلا تو تو این سن چه چیزایی رو میدونی ! بدو بیا بقلم ببینم دیگه چیا گفته مامانت. خیلی دختر بانمکی بود. دلم و برده بود. یکم باهاش حرف زدم . تا به خودم اومدم دیدم انگار کار تموم شده. آخرین نفر هم آرزوش رو گفته بود و دیگه مرحله اول کار تموم شده بود. از سانازپرسیدم همه رو فرستادی؟ گفت آره دیگه آخریش بود. مسعود گفت نه دیگه. اون دختر کوچیکه که گریه کرد، چی؟ گفتم وای. مگه نیمد دوباره؟ گفت نه بابا. ساناز گفت اون که اصلا تو لیست من نیست. فرستادمش ولی که. گفتم بابا ندیدی مگه؟ دوباره زد زیر گریه. نفهمیدم چی میخواست که. پاشین برین دنبالش بیارینش بگه آرزوشو. دست این خانومه چی بود؟ آها ! خانوم کرمانی دادم تا آرومش کنه. بلند شدم رفتم دنبالش. تقریبا اکثر بچه ها رفته بودن. چند نفری مشغول بازی بودند. سراغش رو گرفتم گفتن ندیدیم. خانم کرمانی هم داشت لوازمی که از ارشاد آورده بودند رو جمع می کرد که برگردند. رفتم سراغش گفتم خانوم کرمانی این دختر کوچولوئه که گریه می کرد کجاست؟ ندیدش؟ گفت آهان لیلی رو میگی؟ گفتم آره . کجاست؟ فهمیدی چش بود؟ گفت نه من انقدر باهاش حرف زدم تاگریش بند اومد. گفتم بشین اینجا خاله که اومد دوباره باهات حرف میزنه. مگه نیومد؟ گفتم نیمده دیگه. ای بابا! کجا رفت این بچه؟ گفت نگران نباش خانم جان بچه ها همه مال همین روستان گم نمیشن. حتما رفته خونشون.

ناراحت شدم. همه بچه ها حرفاشون رو زدن و آرزوهاشون رو گفتن بجز این یکی. پرس و جو کردم تا یکی از مامورای پلیس گفت نگران نباشید. من دیدم پدرش اومد بردش. گفتم مطمئنی پدرش بود؟ گفت آره خانم من مامور همین منطقه ام همه رو میشناسم دختر آقا تیموره . باباش اومد بردش. با هم رفتن یک ربع پیش. نگران نباشید. تشکرکردم و برگشتم پیش بچه ها. ازیک طرف خیالم راحت شد که بچه سالم برگشته به خونش. اما از طرفی دیگه ناراحت بودم که آخرشم نفهمیدم چی میخواست بگه و اصلاً چرا زد زیر گریه و اینطوری شد. تهش گفتم سری بعد که میایم انقدربراش اسباب بازی و لباس میارم که آرزوش گم بشه توشون…

مرحله اول کار ما تموم شده بود. حالا دیگه باید برمیگشتیم تهران و نفرات مورد نظررو انتخاب می کردیم. در کل راضی بودم از کار. باید ببینیم تهش چی میشه. سریع برگشتیم به هتل که کمی استراحت کنیم. پروازمون به سمت تهران ساعت ۱۲ شب بود. به پیشنهاد بچه ها قبل از رفتن به هتل ی سررفتیم چهارراه رسولی و برای خانواده سوغاتی بخریم. مخصوصا خاله من که سفارش ترشی انبه داده بود برای شوهرجانش! بی ترشی اگر پام به تهران می رسید مو به سرم نمی موند. هتل که رفتیم فقط ی دوش گرفتم و چمدون و بستم که برگردم تهران. دلم برای خونه و عزیزام خیلی تنگ شده. فیلم ها و عکس ها رو دادم به هانیه که پس فردا بیاره شرکت. فردا کلا همه چی تعطیل. میخوام وقتی رسیدم۲۴ ساعت بخوابم. دلم برای اتاقم و تخت قشنگم تنگ شده بدجوری ….

پرواز خوبی بود وقتی همه وسایل رو تحویل گرفتیم ساناز گفت بیا ما تو رو برسونیم. گفتم وای ساناز تو فقط پشت سرت رو نگاه کن ببین چه خبره؟ انگار نفر اول المپیاد برگشته از لندن. تا برگشت و نگاه کرد جیغ کشید. کل خانواده من اومده بودن استقبالم. نه اینکه یک ماه ازشون دور بودم؟ کلا دو سه روز من و ندیدن. ساناز حرصش گرفته بود. زیر لب گفت ببین فکر شوهرو خونه مستقل و از سرت بیرون کن اینا ی روزم ازت جدا نمیشن. حرفش درست بودها! ولی چون خانواده احتشام ابهت خاصی دارند گفتم ببین ما تا تهش با همیم. شوهری که بخواد من و از خانواده جدا کنه، سفره عقد و نمی بینه چه برسه به خونه مستقل…

رفتم سمتشون. راستش خودمم دلم براشون تنگ شده بود. مامانم و تو بقل گرفتم و تا می تونستم بوسیدمش. من چیزهایی دیدم که الان می فهمم خانواده یعنی چی؟ من جاهایی رفتم که الان معنی خونه و امنیت و حتی آرامش رو می فهمم. دلتنگ خونمون بودم. اما دروغ چرا. فکر و ذکرم پیش بچه ها تو اون روستا جا مونده بود. در راه برگشت. مدام ازم سوال می کردند که چیکار کردین و چی شد؟ بابا سامان کلی ذوق داشت و از اینکه می دید من تونستم از پس خودم بر بیام مدام خدا رو شکر می کرد. با اینکه در کنارشون لذت می بردم اما ذهنم درگیر بود. درگیرِ چی نمی دونم. برنامه ها که مرتبه. در اصل کار ما تمومه. بقیش دیگه تدوین فیلم و ارسال برای بررسیه. اما من باید به اون روستا برگردم. باید خیلی چیزها ببرم. تا بتونم چیزی رو که جا گذاشتم برگردونم. من آرامشم رو اونجا جا گذاشتم. دلم اونجا موند و انگار نیمی از وجودم با من برنگشت… به خونه که رسیدم، ی دوش گرفتم و خوابیدم .

صبح که بیدار شدم اول حس کردم تو هتل زاهدانم. اما به خودم که اومدم دیدم نه! دیگه برگشتم خونه. برای همین یکم دیگه روی تختم دراز کشیدم و اتاقم رو نگاه کردم. خستگی سفر رو تنم مونده. درسته امروز تعطیلم ولی باید بلند شم و به کارهام برسم. رفتم پایین. مامان شیما داشت ورزش می کرد. من رو که دید اومد کنارم و یکم نوازشم کرد و شروع کرد از برنامه هاش برای کمک به بچه ها و هماهنگی با خیریه که بچه ها رو ببره تو لیست و براشون حامی پیدا کنه. می گفت از وقتی تو اون حرفها رو زدی ، همش فکرم درگیره. ما تو تهران این همه مددجو داریم تو خیریه. ولی بازم خدارو شکرزندگیشون خوبه. دختر تو ی چیزهایی برای من تعریف کردی از اونجا که مو به تنم سیخ شد. چرا باید ی دختربچه بخاطر نداری و عدم بهداشت موهای سرش بریزه؟ گفتم مامان بخدا این خوب خوبشونه. چی بگم بهت که تو اون روستا حتی آب برای خوردن نیست. همینطوری ادامه دادیم و داشتیم حرف می زدیم که یک دفعه سراغ لیلی رو گرفت ازم. گفت راستی لیلی من چی میخواد؟ ببین من که ندیدمش فقط صدای گریه اش رو شنیدم ولی نمی دونم چم شد از اون لحظه به بعد حالم متحول شد.

لیلی رو یادم رفته بود. اما با اومدن اسمش حسرت اینکه آخرش هم نفهیدم چی میخواست خاطرم رو آزرده کرد. گفتم مامان نفهمیدم چی شد. ی دفعه غیبش زد. خودمم نفهمیدم چی می گفت؟ چی میخواست؟ سر برگردوندم دیدم باباش اومده بردتش. شیما جون هم ناراحت شد . گفت ای بابا. من الان چیکار کنم؟ من گفتم بهم می گی چی میخواد تا براش بگیریم. گفت خوب چجوری بود؟ چندسالش بود؟ گفتم نمی دونی مامان خیلی ناز بود. ریزه میزه. موهای طلایی. چشمای سبز و ناز. ۶ سالش بود ولی خیلی ضعیف بود. انگار بهش نمی رسیدن. نمی دونم داستان زندگیش چی بود و چی میخواست. گفت نشونم بده. عکسشو ببینم می فهمم سایزش چیه. کلی لباس براش میگیرم خودم. گفتم ندارم الان که . عکس و فیلمها دست هانیه است. فردا میاره دفتر. یک آن اخمی کرد و گفت دختر من هانیه مانیه سرم نمیشه. فردا دیره. زنگ بزن بگو بفرسته من عکس دخترم و ببینم الان. وگرنه از نهار خبری نیست. گفته باشم. گفتم مامانی چرا عجله می کنی بابا؟ میگیرم فردا میارم دیگه. هانیه بنده خدا خیلی خسته شد این دو روزه. من اصلا روم نمیشه بش زنگ بزنم. بعدشم وسط کلی فیلم و عکس باید بگرده. گفت ببین یا میگیری عکسش و نشون من میدی یا با زن عموت صلح می کنم و ی هفته ای شوهرت میدم بری ها و زد زیر خنده…

پریا ی دفعه سر و کلش پیدا شد و گفت چه خبرتونه سر صبحی ؟ این لیلی کیه دو ساعته اسمش میاد خواب من و بهم زده. مامانم ی نگاه چپی بهش کرد و گفت چیه؟ باز حسودی کردی. لیلی دختر منه. و از این به بعد من ۴ تا دختردارم. همتون بدونید. منظورش از ۴ تا دختر من ، پریا، شیرین و حالام خواهر جدیدمون لیلی بود. پریا زد زیر خنده و گفت باشه بابا اصن کل دخترای ایران دختر تو. دختر میخوای سولماز. جون جونی منم که هست. بگذار بیاد اینجا بمونه . خودمم خرجش و میدم. با زدن این حرف مامانم پا شد و رفت سمت پریا که مگه نگفتم اسم اون دختره ی عوضی رو نیار. من بمیرم اون دختره ی دست کج بی عاطفه رو راه نمی دم تو خونم. کسیکه به مادر مریض خودش رحم نکنه و یک سره تو این مهمونی و با اون پسر بره و بیاد نه میتونه دختر من باشه و نه دوستِ دختر من. اگر چیزی بهت نمیگم بخاطر اینه که میخوام خودت بفهمی و به این درک برسی تا دوستان خوب انتخاب کنی. دیدم بحثشون داره بالا میگیره ، مداخله کردم و جَو رو آروم کردم. چاره ای نداشتم برای اینکه مامان شیما بیخیال بشه قول دادم عکس لیلی رو براش بگیرم از هانیه.

برگشتم به اتاقم. بالاجبار زنگ زدم به هانیه. گفتم ی دختری بود که گریه می کرد و کارش نصفه موند، ببین می تونی عکسی، فیلمی ازش پیدا کنی برام تلگرام کنی؟ اونم گفت اتفاقا مشغول جدا کردن فیلم و عکسام . رسیدم به اون سریع برات میفرستم. ازش تشکر کردم و رفتم سراغ سوغاتی ها. گفتم تا اون برام میفرسته منم اینها رو برسونم دست صاحبش.

 

از خونه خالم برمیگشتم که دیدم هانیه داره برام عکس و فیلم ها رو میفرسته. نتم ضعیف بود. فیلترشکنمم کار نمیکرد. گفتم میرم خونه می بینم. سوغاتی ها بهونه ی خوبی شد برم آقا بزرگ و خانوم جانمم ببینم. پدرجان مثل همیشه تو حیاط مشغول رسیدگی به گل و درخت ها بود. تا من و دید خنده کنان اومد سمتم و تا به من رسید یک شاخه گل گرفت مقابل صورتم و گفت گل برای گل قشنگ خودم. آغوش پدر بزرگ بهترین جای دنیاست. آرامش عجیبی در نگاهش و کلامش وجود داره. برای همین دیدنش و درد ودل باهاش نیمی از آرامشم رو بهم برگردوند. شنیده بود برای چه کاری به سفر رفتم. گفت روزی که برادرم به من گفت میخواد خونه پدری رو بده به خیریه ازش عصبانی شدم. گفتم عقلش نمیرسه. این همه پول رو داره میده به باد. این کارا وظیفه کسای دیگست. خلاصه خیلی ازش دلخور بودم. اما چند وقت بعد که اونجا رو راه انداختن و من رو برای افتتاحیه دعوت کردند، گفتم بزار برم ببینم چه بلایی سر خونه آبا و اجدادیمون اومده. من به نیت تمسخر رفتم. با خودم می گفتم برادرم چقدر احمقه . مال و منال ما رو حراج کرده. اما وقتی رسیدم و به سمت خونه رفتم. دم در یک پسر بچه جلوی در ایستاده بود و به مهمونا خوش آمد می گفت. و به هرکسی یک شاخه گل می داد. متوجه من شد و سلام کرد . دستم رو دراز کردم که گل رو بگیرم ازش. اما دستش رو برد سمت دیگه. با خودم گفتم عجب بی ادبه ها. تو صورتش نگاه کردم . دیدم اون بچه نابیناست. اون هیچ چیزی رو نمی دید و فقط با احساسش با دیگران ارتباط می گرفت. منقلب شدم.دستم رو بردم سمت دست اون و گل رو ازش گرفتم. دستش رو فشردم و باهاش کمی حرف زدم. انقدر شیرین بود و زیبا حرف میزد که نمی تونستی ازش دل بکنی. برادرم که من رو دید به استقبالم اومد و خیلی خوشحال شد. ازش درباره پسربچه و شرایطش پرسیدم . گفت اون کور مادرزاده. اما اگر تا دوسالگی پیگیر درمانش می شدند، با چندتا عمل جراحی دیدش برمیگشت. گفتم خوب چرا بهش رسیدگی نکردن؟ گفت داداش بخاطر فقر و نداری … از خودم بدم اومد. من برای تمسخر رفته بودم. اما خدا من رو ادب کرد. بهم درسی داد که تا زنده ام از یادم نمیره.

پرنیان جان اونجا بود که من اولین بار این کلمات رو شنیدم و باور کردم. فقر و نداری .اینا چیزاییه که خانواده ها رو از درون داغون می کنه . و اینکه ی عده فقیر میشن و عده ای دررفاه و پول غرق، نبودن عدالت و وجود تبعیض بین مردمه. و چقدر خوبه که تو، دختر گلم تو این سن کم اینها رو دیدی و درک کردی. من جوونیم و باختم. ندیدم. و وقتی هم دیدم دیر بود. من همیشه پول داشتم. همیشه در رفاه بودم. به بچه هام هم نگذاشتم سخت بگذره. اما امثال من با وجود اینکه از اون روز به بعد تلاش کردم تا میتونم کمک کنم به دیگران و به فرزندانم هم یاد دادم این رو ، مقصریم. ما هم علاوه بر حکومت ها در ناتوانی اون خونواده برای درمان چشمای فرزندشون و اون آدمهایی که تو دیدی و تو جای جای این سرزمین وجود دارند مقصریم…

حرفهای پدربزرگ درست مثل قطعه آخر پازلی بود که تصور من رو از راهی که پا توش گذاشته بودم نشونم می داد. چقدر خوب می گفت. من چه زود به این رسیدم که غیر از خودم آدمهای دیگر هم برام مهم باشن. در راه بازگشت به خونه به این فکر می کردم اگر وضع زندگی ما خوب نبود و ما هم در یک شهر و روستای دور افتاده زندگی می کردم. چه سرنوشتی داشتم؟ چطوری زندگی می کردم من هم؟ اصلاً بدون داشتن امکانات و وسایل رفاهی مگه می شه زندگی کرد؟؟

 

پایان

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

یک × 1 =

This website uses cookies to improve your experience. We'll assume you're ok with this, but you can opt-out if you wish. پذیرفتن ادامه